اصلاح الگوهای مصرف!!
عجب حرف قشنگی!! کاش رهبر عزیز خیلی زودتر و شفافتر این مطلب را میگفتند تا مصرفگرائی عادت خلق الله نشود!
اما چگونه مصرفی باید اصلاح شود؟!
یکی از با ارزشترین چیزها در زندگی هر فرد که هم برای خود آن شخص ارزش دارد و هم گاهی بعضی از افراد مفید جامعه اثر عام دارد عمر انسان است که در مثل هم به طلا تشبیه شده!
و این سرمایه آنقدر ارزشمند است که خداوند در قیامت که نه!! بلکه در شب اول قبر بعد از نماز میپرسد عمرت را چگونه صرف کردی؟!
راستی ما عمرمان را چگونه مصرف میکنیم؟!
به راستی ما برای وقت و عمر دیگران چقدر ارزش قائلیم؟!
این چیزی است که برای مصرف بهینه دولت اسلامی باید برنامه ریزی ویژه داشته باشد
چرا ساعتهای با ارزش باید در ادارجات و مجالس و مطبها و ... بیهوده بگذرد؟!
یک مطلب میگویم با دقت بخوانید و بگوئید چرا؟!
چه کسی باید این مشکلات جامعه را اصلاح کند؟!
به خاطر یک حادثه تصادف ساده دو هفته گرفتار بودم!
حادثه ای که هیچ خونی از کسی ریخته نشده بود و هیچ وسیله ای آسیب ندیده بود!!
به قول معروف وسایل نقلیه ما باهم روبوسی کرده بودند!
فقط شخص طرف نظر اندکی پایش خراش خورده بود!!
من حاضر بودم 30 تومان بدهم و ماجرا را فیصله بدهم!!
به راستی اگر آن شخص 30000 تومان را از من گرفته بود همان جا کار را تمام کرده بود اینهمه الافی میبود؟!
پولی که هرگز نسیبش نشد!! چون نه گواهی نامه داشت نه کارت بیمه و نه .... و مقصر هم شناخته شد!!
روزهای بسیاری را بیهوده وقت گذاشتم چون هماهنگی بین من و مامور راهنمائی مربوطه و شکاکی نبود!!
یک نمونه آن را میگویم! جناب سروان به طرفین گفت: فردار ساعت 5/8 صبح اینجا باشید برای کروکی برویم!!
روز دیگر سر ساعت 5/8 درب ورودی نیروی انتظامات بودیم!
ولی قفل بر درب ورودی بود و چندنفری هم که زودتر از ما آمده بودند منتظر باز شدن درب بودند!!
من بودم طرف شاکی و درب قفل خورده!!
زمان میگذشت و تعداد مردم بیشتر و بیشتر میشد و اعصابهای ملت خورد و فاحش بود که نثار رهبرو دولت نیروی انتظامی میشد!!
همه میگفتند اداره ای که خودش منجی نظم و نظام است اینگونه باشد وای به حال دیگر اداره ها!!
هیچکس هم نبود جوابگو مردم باشد!!
هیچ اعلامیه و یا نامه ای هم نوشته نشده بود!!
شاکی ما هم که پایش مسدوم شده بود گفت حالا که اینجا منتظریم بروم بانداژ پایم را عوض کنم!
هرچه اسرار کردم که صبر کند حاضر نشد!
گفت میخواستند سر ساعت باشند!!
ساعت نه و ده دقیقه بود که یکنفر آمد درب را برای مردم باز کرد و مرد هم با اعصاب خورد وارد ادراه شدند! اما کسی به حرمت لباس آنها چیزی نگفت!!
من سوال کردم چرا در اداره سر ساعت باز نشده؟! چرا یک مامور و یا حتی یک خط کاغذ ننوشتید بر درب ورودی بزنید تا مردم بدانند چه کار کنند!
گفتند جلسه اضطراری بود! گفتم یکی از جلسه بیرون می آمد و از مردم عذرخواهی میکرد و میگفت یکساعت دیرتر میآیم سر کار اتفاقی می افتاد؟!
یعنی شما همه باید در اداره جلسه داشته باشید فحش و نفرین نصار رهبرو دولت کنید!!
این چه انتظاماتیست!
خلاصه با پرورئی تمام گفتند دلمان میخواست به شما ربطی ندارد اگر شکایت داری برو شکایت کن!!!
حالا من ماندم و مامور کروکی تنها!!
مدتی منتظر ماندیم آن مامور کروکی برای ماموریت دیگری رفت!
ساعت 10 گذشته بود که طرف شاکی آمد!
حالا باز من بودم و طرف شاکی و مامور رفته!!
باز انتظار و انتظار و انتظار!!!
خدایا چه کار کنم؟! دیگر داشت حالم بد میشد!
ساعت 5/11 بود که مامور کروکی آمد! برگه کروکی را گرفت و سوار ماشین شدیم و رفتیم برای کروکی محل حادثه!
جناب سروان به من گفتند: چرا صحنه را بهم زدید که اینقدر منتظر شوید و الاف؟!
گفتم فکر کردم ماجرای ساده ای است و با چند تومان حل میشود فکر نمیکرد گیر یک نفر ... افتاده باشم! من خودم چند وقت پیش یک ماشین با سرعت تمام زد به عقب ماشینم! حدود صدهزارتومان ضرر فقط به ماشین من خورد!
جلوی ماشین خودش دیگر داغون شده بود! چکار کردم؟!
خانواده که اصلان پائین نیامدند!! من هم آمد پائین و آن شخص هم آمد دید چه برسر ماشین ما اورده! خیلی با معرفت بود!! گفت ببخشید نتوانستم ماشین را کنترل کنم! من در خدمتم هرکاری بگوئی میکنم!
بخواهی الان خسارت میدهم! بگوئی به پلیس زنگ بزنم و ... !
از اینهمه معرفتش خوشم آمد گفتم نه چیزی نیست!! ماشین خودت بیشتر آسیب دیده! عذرخواهی ساده کردیم و دست به دست هم داده و خداحافظی کردیم و تمام!!
جناب سروان گفت: درستش هم همینه! ولی این یادت باشد هرجا تصادف کردید به کل دیگر دست به وسیله نقلیه نزنید تا مامورهای ما برسند!
گفتم: چشم!!
کروکی را که کشیدند رفتیم پارکینگ! جناب سروان ماشین ما را دید و محل تصادف قبلی را هم که برایش تعریف کرده بود نشانش دادم! بعد رفیم موتر آن طرف را که گفته پایم به درک!! موتورم داغون شده! را دیدیم!
جناب سروان وقتی موتور را دید خیلی تعجب کرد!! گفت حاجی آقا! موتور شما که سالمه فقط چراغش افتاده که خیلی راحت سر جایش میگذاشتی و حل میشد؟!
حاجی وقتی خودش هم دید موتورش ساله خیلی خجالت کشید!! حالا مگه کوتاه می آمد!! گفت: موتورم به درک!! پام آقا!! پام داغون شده!!و شروع کرد به لنگان لنگان راه رفتن!!
جناب سروان که همه چیز را متوجه شده بود یک خنده ای کرد و گفت برو حاجی برو ! فردا بیائید و جواب کروکی را بگیرید!!
دیگر ساعت 2 بعد از ظهر بود!
خسته و درمانده و با دلی پر از غصه به منزل برگشتم!
این فقط یک روز از هزاران روز است!
و این فقط یک نمونه از هزاران نمونه است!!
به راستی جواب اینهمه اتلاف وقت را چگونه خواهیم داد!
چگونه میشود از فرصتها استفاده بهینه کرد!!
چگونه میشود خودمان و ادارجات را و جامعه را اصلاح کنیم؟!